مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
426
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پنجمين را بسوى شام و مصر بفرمود . و از براى ايشان ساعتى سعد مشخص كرده ، روانه كرد و با ايشان گفت : بايد كوشش فرونگذاريد و سستى نكنيد و اگر جان بايد داد ، مضايقت ننمائيد . پس ايشان حسن بازرگان را وداع كرده ، هر يكى بسوئى رفتند . تا چهار ماه چهار تن از ايشان غايب گشته ، چيزى نيافتند و بى خبر بازگشتند . حسن بازرگان از تهىدست بازگشتن ايشان تنگدل شد و ملالتش افزون گشت . و اما پنجمين ايشان كه ابو الفضل نام داشت ، بسوى بلاد شام رفته ، به شهر دمشق برسيد . آنجا را شهرى يافت آباد و خرم . ديرگاهى در آنجا بسربرد و حاجت همىجست . ولى كسى جواب نمىگفت . پس از آن خواست كه از دمشق به جائى ديگر سفر كند . ناگاه جوانى را ديد كه بسرعت هميرود . به او گفت : از بهر چه بدينسان شتابان همىروى و قصد كجا دارى ؟ آن جوان جواب داد : در اينجا شيخى است دانشمند كه هرروز در اين وقت بكرسى نشسته ، حكايات غريبه حديث كند . و من شتابان همىروم تا نزديك بوى مكانى يابم . و از انبوهى خلق بيم دارم كه مكانى از بهر خود نيابم . ابو الفضل گفت : مرا با خويشتن ببر . آن خواجه گفت : اگر خواهى آمد ، بشتاب . فى الحال ابو الفضل ، در منزل بسته ، با آن جوان ، شتابان هميرفتند تا بمكانى كه شيخ در آنجا حديث ميگفت ، برسيدند . ابو الفضل ، شيخى ديد صبيح المنظر كه بر كرسى نشسته ، قصهء پيشينيان همىگويد . نزديكتر به او در مكانى بنشست و گوش فراداد تا حديث او بشنود . چون هنگام غروب شد ، شيخ حديث بانجام رسانيد و مردم ازو پراكنده شدند . ابو الفضل پيش رفته ، او را سلام داد . شيخ با جبين گشاده ، جواب رد كرد . ابو الفضل به او گفت : اى خواجه ، تو مردى هستى نكوروى و محتشم و احاديث طرفه و نغز دانى . همىخواهم از تو پرسشى كنم . شيخ جواب داد : از هرچه خواهى ، سؤال كن . ابو الفضل پرسيد : آيا قصه ، سيف الملوك و بديع الجمال در نزد تو هست يا نه ؟ شيخ جواب داد : اين سخن از كه شنيدى و ترا از اين قصه ، كه خبر داده ؟ گفت : من اين قصه نشنيدهام . و لكن از شهرهاى دور به قصد اين قصه